چلچله

اینجا نه جای ماندن که گاه رفتن است . . .

چلچله

اینجا نه جای ماندن که گاه رفتن است . . .

چلچله

a.chelcheleh@chmail.ir وبلاگ چلچله

طبقه بندی موضوعی
پربیننده ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر


    از روز اول گفتم . . .

    اولین جلسه ، توی چشم همه ی بزرگترهای مجلس نگاه کردم و کلامم رو با این جمله آغاز کردم : فرمانده یکی دیگه است !  

    من فقط خدمتگذارم !!

***************

     هر وقت مهرآباد می اومد یک سری به هیات می زد ، یا نماز می اومد مسجد . خلاصه یک جوری برنامه پیش می اومد که همدیگر رو می دیدیم . البته این چند سال اخیر که قاطی مرغها شده بود کمتر وقت می کرد سمت مهرآباد بیاد . . . ما غیبت این چند ساله اش رو می زدیم به نام ازدواج کردن و سر شلوغی اش . . . غافل از این که . . . ما توی چه فضایی سیر می کردم و محمد حسین کجا ؟؟   

    یک شب توی نماز مسجد دیدمش . . . مثل همیشه رفتم کنارش نشستم . . . به واسطه چند طلوع و غروب بیشتر خورشید ، خیلی احترامم می کرد . . . نمی دونم چه صیغه ای بود هر وقت به پست همدیگه می خوردیم از اوضاع پایگاه می پرسید . . . از هیات می پرسید . . . از مسجد و محل می پرسید . . . شاید می خواست بدونه ما جماعت پشت خط ! چه گُلی به سر خودمون می زنیم . . . شاید می خواست بدونه حالا که توی خط مقدم با دشمن می جنگه ما توی سنگر خودی چیکار می کنیم . . . شاید می خواست بدونه بعد از . . . سلاحش رو به دوش می گیریم ؟ . . . نمی دونم . . .

--------

     برای برنامه های تابستون نوجوانهای محل دنبال مربی آموزش نظامی بودیم . بیشتر از اینکه یک نظامی گر بخواهیم که نظام جمع ، بشین و برپا یاد بچه ها بده ، دنبال کسی بودیم که بتونه فرهنگ ایثار و مقاومت رو برای بچه ها بازگو کنه . از میان جماعتی که مراوده داشتم و می تونستند برای یک همچنین کلاسی وقت بگذارند یا باید از پیشکسوتهای جهاد و شهادت و رزمنده های سابق گزینه ای می جستم یا دنبال کسی می گشتم که مثل خود ما جنگ ندیده بود ولی به عشق شهادت زندگی می کرد و به قول خودمون دهه شصتی مونده بود .

    مسلما هم به لحاظ قرابت سنی و هم به لحاظ کار با نوجوانها گزینه دوم مطلوب تر بود ولی چه کسی . . .

    برای ما که هم مسجد سالیان محمد حسین بودیم و اون رو از بچگی می شناختیم کار سختی نبود . اولین کسی که به ذهنم رسید محمد حسین بود . اون زمونها هنوز پاش به یزد باز نشده بود و اغلب شبها برای نماز به مسجد می آمد . باهاش صحبت کردم که بیاد و مربی آموزش نظامی بچه های راهنمایی باشه .

    با خودم گفتم محمدحسین که باشه خیالم از همه بابت راحته . . .

     اول اینکه خودش عضو بسیج دانش آموزی پایگاه بوده و با فضای کار با نوجوانها و محدودیتهای تربیتی اون آشناست . بعدش هم اینکه منظم و اخلاق محوره ، یک بسیجی تمام عیار . . . از طرفی هم یک نظامی کامل و مقتدره ، خیلی با فضای جبهه و جنگ حال می کنه ، از رمز عملیاتها تا فرمانده ها و سرداران شهید همه رو می شناسه .

   موعد مقرر با شلوار 6 جیب همیشگی اش اومد مسجد ، سر کلاس ، معرفی اش کردم و از بچه ها خواستم خوب حرفهای محمد حسین رو گوش کنند . با خیال راحت کلاس رو تحویل دادم و گوشه ای نشستم . بسم اللهی گفت و با صلواتی نثار شادی روح شهدا شروع کرد .

    . . . خیلی شلوغ بودم و رفتم به چندتا کار دیگه برسم . . .  ساعتی گذشت و برگشتم تو شبستان مسجد . آخه کلاس ها توی شبستان برگزار می شد . کلاس تموم شده بود ، دیدم بچه ها ، بچه های قبلی نیستند . چشمهاشون رو از من قایم می کردند ، بچه های شر و شور مهرآبادی ، سرشون رو می انداختند پایین و با وقار خاصی خداحافظی و التماس دعا . . .

    خیلی کنجکاو شدم که توی کلاس چی گذشته بود . . .

    درست یادم نیست چند جلسه مربی کلاسمون بود . توی کلاس برای نوجوانهای دهه هفتادی تو دهه هشتاد از شهدای دهه شصت می گفت . . . از شبهای عملیات . . . از خودگذشتگی و ایثار رزمنده ها . . . نفسش اونقدر گرم بود که گریه ی همه بچه ها رو در می آورد .  بعد از یک جلسه من خودم مشتری پر و پا قرص کلاسش بودم ، گوشه ای از مسجد می نشستم و دل می دادم به دلش .  

     می گفت برای بچه ها آموزش راپل بگذاریم . خودم هماهنگی اش را انجام می دهم ، فقط شما بچه ها رو به خط کنید و بیارید برای دوره . همیشه دغدغه جمع بچه ها رو داشت .

---------

 هنوز خوب یادمه عصر یکی از روزهای عید سال 94 که توی خیابون تفرش دیدمت ، حال و احوالی کردیم ، نگران پرچم بودی ، می گفتی نباید پرچم بیفته . . . می گفتی هر کسی هر جایی که می تونه باید پرچمدار باشه . . .

    حالا که عاقبت به خیر شدی باید پرچم دست تو باشه و ما زیر پرچمت سینه زن ، میوندار تویی و ما چشممان به دست توست ، فرمانده تویی و ما گوش به فرمان تو . . .   

فرمانده !!!

پرچمت همیشه بالاست . . . محمد حسین ، فرمانده !

    درسته فرمانده ای . . . شجاعی . . . پاسداری . . . حاج عماری. . . سرباز ظهوری . . . دلیری . . . سرمشقی . . . شاهدی . . . شهیدی . . . عاقبت بخیری . . . ولی یادت باشه قبل همه ی اینها ، ما با هم رفیقیم . . . دوستیم . . . بچه محلیم . . . هم مسجدی ایم . . . هم سنگریم . . . هم هیاتی ایم . . . فراموشمون نکنی فرمانده . . . پرچم دار تویی و بس .

   پرچم دست خودته ، حسینیه پایگاهمون هم به نام خودت زدیم . توی همه کارها اسمت سرآغاز سخنه ، نمی گذاریم فراموشمون کنی . عکس هات رو زدیم تو یادمان شهدای حسینیه ، یه جایی که همیشه چشممون به چشمهات بخوره . . . راستی یه وقت فکر نکنی شماره تلفنتو از تو گوشیم پاک کردم ! نه ! اصلا مگه می شه سرباز شماره تلفن فرمانده اش رو پاک کنه . . .

فرمانده . . . خیلی گرفتاری داریم ، فرمانده . . . خیلی کم کاری داریم ، فرمانده . . . خیلی دل مشغولی داریم ، فرمانده . . . خیلی . . .

   پرچم رو بچرخون . . . محمدحسین محمد خانی ، فرمانده بسیج مسجد صاحب الزمان (عج) مهرآبادجنوبی


پ ن : از تاریخ 95/1/28 تا الان قریب یکسال گذشته ....

 

   گویا همه چیز برای ما از یک فایل صوتی شروع شد . یک فایل صوتی که از اون طرف مرزها رسید و همه چیز رو ریخت به هم . تلفن پشت تلفن . . . سید می گفت زنگ بزن به عموش ، گفتم خودت زنگ بزن ، گفت روم نمی شه . یکی می گفت از کانالهای دیگه ای داریم پیگیری می کنیم . خبری نیست ، چیزی اعلام نشده . . . به دکتر زنگ زدم ، خلاصه هم پیشش آبرویی داشتیم و هم حتما خبری ازش داشت . بالاخره دایی اش بود دیگه . . .هرچی زنگ خورد گوشی رو بر نداشت .

یک ساعتی تو هول و ولا بودم و با خودم کلنجار می رفتم ، شاید 3 تا لیوان چایی خوردم ، دستم به کار نمی اومد ، توی ذهنم تصویر سازی می کردم ، یعنی . . .

نه ! دروغه ، به این سیستمها نمیشه اعتماد کرد . . . حتما شوخیه . . . ازش بعید نیست ، می خواد مظلوم نمایی کنه . . . خودش فایل رو درست کرده . . . لابد باز هم می خواد ادای شهید ها رو در بیاره . . . هر وقت می رفتیم بهشت زهرا ، توی گلزار شهدا ، چند قواره مونده به هفتاد و دو تن ، عکس شهیدی رو نشون می داد که قیافه اش عین خودش بود . . . ریشهای پر پشت و بلند . . . ریز نقش و مشکی  . . . کلی اذیتش می کردیم . . . همش می خواست ادای اونها رو در بیاره . . .  دلم رو زدم به دریا . . . شماره عمو مرتضی رو داشتم ، الکی خودم رو آماده کردم که می خوام دعوتش کنم برای خاطره گویی برای 5 آذر . . . خیلی شوخ و بذله گو بود ، یکبار برای یادواره شهدا اومده بود مسجدمون ، بچه ها کلیصفا کرده بودند .

    دلم مثل سیر و سرکه می جوشید . . . جواب نمی داد . . . یکبار دیگه . . . یکبار دیگه . . . یکبار دیگه . . .

   از دید و بازدید سال نو می آمدیم خونه ، با طفلم کل کل می کردم که بچه ی خوب وقتی می ره جایی مهمونی به حرف مامان و باباش باید بیشتر گوش بده . هوا دیگه تاریک شده بود . می خواستم زودتر برسم خونه تا به اول سخنرانی هیات برسم . با سرعت پیچیدم تو تفرش ، اینقده عجله داشتم که هیچ واکنشی به دست انداز جلوی درب دانشکده شهید ستاری نشون ندادم ، ماشین تکان شدیدی خورد و باز هم پدال گاز رو فشردم . در یک آن ، چشمم به چشمش خورد ، زدم بغل ، خانومم گفت چی شد ، گفتم حیفه نبینمش . . . گفت چه خبره ؟ به من هم بگو ، چی رو می خوای ببینی ؟ گفتم هیچی رفیقمه ، خیلی وقته ندیدمش ، الان سر کوچه ایستاده ، حیفه نبینمش . زدم کنار و از ماشین پیاده شدم . اون هم جا خورده بود ، پیرهن مشکی فاطمیه رو پوشیده بودیم ، توی سیاهی رفتم طرفش ، و بغلش کردم ، چند سالی از من کوچیک تر بود ، ولی کنارش احساس کوچیک بودن می کردم ، نمی دونم چرا اینقده دلم به دلش گره خورده بود .

خوش و بشی کردم و از اوضاعش پرسیدم ، همش می خواستم براش ادای بزرگتر ها رو دربیارم ولی . . . کوچیک بودم . . . از مجموعه پرسید ، از اوضاع بچه ها و کارهای انجام شده و نشده ، گفتم چند وقته اومدی ایران ؟  گفت 20 روزی مرخصی ام ، اومدم بچه ام رو ببینم و باز برم ، خه تازه به دنیا اومده ، اسم طفلش رو پرسیدم ، گفت امیر حسین . . . چند باری گفت حلالم کنید . . . من مسخره اش کردم که باز داری ادای شهیدا رو در میاری . . .

    چند نفری داشتند جلوی مسجد رو آب و جارو می کردند ، چند نفر هم حیاط رو برای رفت و آمد جمعیت زیاد !  آماده می کردند ، علیرضا و حسن هم داشتند جایگاهش رو مهیا می کردند . . . درست وسط محراب مسجد سه تا میز که روش پارچه مشکی انداخته بودند ، پرچم ایران و سلام به سیدالشهدا علیه السلام ، دو تا فانوس هم دو طرف میز گذاشته بودند . با بچه ها نردبان سنگین جلوی در مسجد رو هل دادیم و بردیم آن طرف خیابون . . . چند باری به موبایلم نگاه کردم . . . انگار منتظر تلفن کسی باشم . . . منتظر بودم تلفنم زنگ بزنه و بگه همه چی خالی بندی بوده . . . توی دلم گفتم ، پسر تا حالا این همه مسجد اومدی و رفتی ، کدوم دفعه آب و جارو کردیم ، کدوم دفعه این همه آدم منتظرت بودند ، مگه چقدر بزرگ شدی که حیاط رو برای آمدنت باید خالی کنیم ، مگه چی شده که می خوای بری روی جایگاه . . . نکنه باز هم می خوای ادای شهیدها رو در بیاری . . .

   با بچه ها اردو رفته بودیم خرم آباد ، شاید سی نفری می شدیم ، برای اولین بار در تاریخ مجموعه مون والیبال نشسته بازی کردیم . پیشنهاد خودش بود . هر شب اردو تا نیمه شب والیبال نشسته بازی می کردیم .برنامه های اردو خیلی منظم و مرتب بود . یکی از برنامه ها زیارت مزار شهدای گمنام بود . رفتیم بالای کوهی که چند تا شهید گمنام دفن شده بود ، مادر شهیدی اومد و برایمون از شهدا گفت . . . بهش نگاه کردم سرش رو پایین انداخته بود و بی صدا اشک می ریخت ، تو دلم گفتم نگاهش کن بازم داره ادای شهیدها رو در میاره . . . گریه کردیم برای شهدای گمنام . . .

   از صبح در گیر بودیم ، پوستر ، بنر و عکس . . . باند ها رو روی ماشین سفت کردیم ، هفتصد بطری آب معدنی ، 1000 شاخه گل سفید ، پرینت و استند . . . حوالی ساعت 4 بعد از ظهر بود ، گفتند نمیاد . . . خشکم زد ، دم دمای ظهر گفته بودند با رفیقش ، دوتایی میان ، الان می گن اصلا نمیاد ، می خواستم داد بزنم که پسر بازم مسخره بازی در آوردی . . . مسجد رو برات آماده کردیم ، توی خیابونها جار زدیم ، آب و جارو کردیم ، عکسهاتو زدیم در و دیوار . . . حالا می گی نمیای ؟؟؟ دیگه باید چیکار می کردیم که نکردیم ، همه بچه ها زمین گیر شدند . . .

   از طرف اردوگاه رفتیم جایی که بهش می گفتند گرداب ، حوض دایره شکلی رو فرض کنید که عمقش شاید ده متر می شد ، 5 و 6 مترش خالی از آب بود ولی 3 و 4 متر انتهاییش پر آب بود ، می گفتند قدیمها آب شهر از اینجا تقسیم می شده و الان فقط جنبه تاریخی و گردشگری داره . کَل و کَل بازی که هر که جرات داره بپره تو گرداب ، اولش همه مدعی بودیم ، بحث که جدی شد چند تایی پا پس کشیدیم و آخرِ کار فقط اون بود که دل داشت و شیرجه زد ته گرداب . . . شاید می خواست بگه که نترس و شجاعه . . . باز هم می خواست ادای شهیدها رو در بیاره . . .

   نفس گرفتیم ، گفتند نفس مهرآباد به دم و بازدمی محتاجه ، یک شب دم ، یک شب بازدم ، جدا جدا میان ، ولی اول خودش میاد ، بعد رفیقش . گویا رفیقش تن مهمونی اومدن نداشته ، عکسهای معراج محمد حسین هم  رسید . . . چشمهاشو بسته بود و خوابیده بود وسط 4 تا تیکه چوب . . . همه دور و برش داشتند نگاهش می کردند . . . یکی دست میزد به صورتش . . .  یکی چشمهاشو چشت دست هاش قایم کرده بود . . . یکی دیگه مویه می کرد . . . خوب ادای شهدا رو در می آوردها . . .

    اومد هیات ، اول از همه رفت وضو گرفت ، موقع سینه زنی هم انگار نه انگار که هیاتمون میوندار داره . . . پر شور تر از میوندارمون میونداری می کرد ، بعد هیات باز هم اذیتش کردیم ، یه کلاه کاموایی سبز یشمی گذاشته بود با ریشهای بلند و پیرهن یقه گرد . . .  عین شهیدها . . . بعدِ مجلس هم گعده گرفتیم و کلی گفتیم و خندیدیم ، توی مسیر برگشت از اوضاع مجموعه پرسید ، می گفت باید وسط وایستید و خالی نکنید ، می گفت خیلی ها دارن خون و دل می خورن برای این انقلاب . . . مثل کوه ایستاده اند . . . کشیدمش کناری و بهش گفتم چیه باز هم داری ادای شهیدها رو در میاری . . .

   توی موج جمعیت ، مثل کف روی آب قُل و قُل می کردم . . . جلوی 4 تا تخته رو گرفته بودم ، نمی دونم چرا عکسش رو جلوی تخته ها زده بودند . . . با خط قرمز ، درشت نوشته بود مدافع حرم . . . از اون عکسهایی که همش می خواست ادای شهدا رو در بیاره چسبونده بودند جلوی تابوتش . . . تابوت ؟؟؟!! 

  نکنه این تابوت محمد حسینه ! مگه چی شده ! باز هم می خواد ادای شهدا رو دربیاره ؟ عکس گرفته مثل عکس حاج محسن دین شعاری . . . همون شهیدی که خیلی می خواست جاشو پر کنه . . . قطعه سرداران شهید ، خیلی رفته بودیم پیشش . . . با ریش بلند و لباس سبز . . . اعلامیه درست کرده و جلوی اسمش نوشته شهید !!! رفته توی تابوت خوابیده و . . .  آخه اینهمه جمعیت چرا اومدن ؟؟ پشت میکروفن داد می زنه (( این گل پَر پَر از کجا آمده ، از سفر شام بلا آمده ))

    من که گول این حرفها رو نمی خورم ، داره باز هم ادای شهدا رو در میاره . . .

اصلا از بچگیش اخلاقش همینطوری بوده . . .

ما می ترسیدیم ، ولی اون شجاع بود . . .

ما می خندیدیم ، ولی اون نگاه می کرد . . .

ما کنار می ایستادیم ، ولی اون میونداری می کرد . . .

ما می موندیم ، ولی اون می رفت . . .

انگار باز هم ما موندیم و اون رفت . . .

   محمد حسین گفته باشم من گول این حرفها رو نمی خورم ، بسته دیگه . . . اینقده ادای شهدا رو در نیار . . . پاشو بریم بهشت زهرا . . . پاشو بریم پیش حاج محسن دین شعاری . . .  پاشو بریم پیش اون شهیدی که محاسنش مثل تو بود . . . پاشو تا کنارت احساس کوچیک بودن کنم . . . هنوز هم خودم رو جلوت کوچیک می بینم با اون که سن ام بیشتره . . . هنوز پیرهن مشکی یقه گردی که برام آوردی دارم . . . هنوز هم . . .  



حیفم اومد عکس حاج محسن دین شعاری دلاور گردان تخریب که محمد حسین خیلی دوستش داشت رو نذارم . 

    این سیاهه شاید مربوط به 6 ماه قبل باشد (حول و حوش رجب المرجب) که حالا به اشتراک می گذارم ، زمانی که در مسجد محله مشغول کار فرهنگی بودم . به فراخور آن ایام سیاهه اش کردم . . . ولی موضوع رسمی است جاودانه که سالیان سال گرفتاری مان بوده و هست . شاید به جهت بی رجالی ، شاید بی تعهدی ، شاید چیپ ایسم و شاید هزاران شاید دیگر . . .

بخوانیدم !!

(( رابین هود )) 

 

   بعد از کلی کلاج و گاز و ترمز ، پشت چراغ قرمز ایستاده بودم . در فکر آن بودم که چرا گردش به راست ممنوع شده است ؟ واقعا چرا ؟؟؟

    اگر ممنوع نبود من این چراغ قرمز را نیز پشت سر گذاشته بودم و شاید چند دقیقه ای . . .

  نور چراغهای نئونی مغازه کنار خیابان توجهم را جلب کرد . شاید هم آزارم داد ، چراکه بدجوری چشمان خسته ام را اذیت کرد .  

« مسکن رابین هود» !!

   آخه رابین هود انگلیسی را چه به مسکن ؟

    اون هم ، کرایه ؟ رهن و اجاره ؟ مشارکت در ساخت ؟ !!! آن هم در خیابانهای پایتخت کبیر ایران کبیر !!

    بیچاره خالق رابین هود انگلیسی کجا به فکرش می رسید که شاید چند صد سال بعد همچنین استفاده تبلیغاتی از اسم شخصیت شخیص داستان اش بشود ؟

   رابین هود عزیز که اسمش سر در مغازه ای در شهر تهران شده است چه گلی به سر جنگلی به نام شروود در اطراف دهات ناتینگهام زده بود ؟ که حالا می خواهد به سر تهران نشین ها بزند ؟ !! (به کسی بر نخورد !! ناتینگهام الان شهری شده است در شهرها ، آن موقع که رابین هود نوشته شد مطمئناً دهاتی بوده است در میان دهات ها !!!)

    رابین هود که در انیمیشن های (پویانمایی) انگلیسی و ژاپنی روباه یا گربه ای نشان داده شده ، به شغل شریف راهزنی مشغول بوده است . راهزنی می کرده و جیب خلق الله (در مواردی جان کوچولو!!) را خالی می کرده و البته به یاری مستمندان و فقرای شهر می شتافته است .

   هدفی متعالی (دستگیری از فقرا و نیازمندان) و وسیله ای ناپاک (دزدی و راهزنی) !!

    من به شخصه هر وقت کارتون رابین هود از رسانه ملی پخش می شد مشتری پر و پا قرص اش بودم . شاید آن وقت ها نمی دانستم که در آینده ای دور (شاید 10 الی 15 سال بعد) دوباره سری به رابین هود بزنم و خاکی از چهره اش کنار بزنم . به شخصیت روباه گونه اش کمی واقعی نگاه کرده و جور دیگه ای به حکایت اش ملاحظه کنم . حکایتی که اکنون در گیر و دار کارهای مجموعه به شدت مشغله ذهنی ام شده !!

هدف ، وسیله !

آیا هدف وسیله را توجیه می کند ؟

  یکی از سوالاتی که اذهان حقیقت خواه زیادی را به خود مشغول کرده است و در مواقعی تبدیل به مطالبه ای به حق شده است . به گمانم خیلی از افراد جامعه کوچک چلچله نیز درگیر خواهند بود . . .

 آیا در تعالیم اسلام عزیز به ما رخصت داده شده است تا برای رسیدن به اهداف بلند و متعالی ، دست به هر اقدامی بزنیم ؟

از هر وسیله و ابزاری بهره بریم ؟

به هر کلام و فکری دست بیاندازیم ؟

برویم دزدی تا شکم فقرا را سیر کنیم ؟؟!!!

   ساده اندیشی است برای مایی که نیمچه اعتقادی به عالم بالا داریم ، برای رتق و فتق امور جاری و پیش پا افتاده برکت حضور صلحا را بدهیم و در عوض چراغ آبدارخانه مسجدمان را با ظلمات منور کنیم .

    بگذریم ، زیاد هم نباید رابین هودمان را سیاسی کنیم .

   بگذریم . . .  

پرده اول

رقص پرچم سبز رنگ زیر نور خورشید تابستانی بسیار دیدنی بود . نقش « یا ابوالفضل (علیه السلام)» روی پرچم ، دل را به بیرق علمدار کربلا گره می زد .

    این ماه ، همانی است که ماهها چشم انتظارش بودم ، امروز همان روزی است که 9 روز را به شب سپردم تا صبح اش را ببینم ، این ساعت همان ساعتی است که از طلوع خورشید ، لحظه شمارش می کردم و اینجا همان جایی است که شاید قرنها قبل برایم رقم زده اند و به یقین سالیان دراز به بودن اش افتخار خواهم کرد .

   مرد میان سالی سینی شربت زرد زعفرانی به دست گرفته است . چشمان اش به انتظار دستان دراز شده ای است تا لیوان شیشه ای پر از شربت را بردارد و بنوشد ، به یاد لب تشنه ی ارباب .

   چهار چرخه را به حال خود رها می کنم و می دوم به دنبال شربت . تخم شربتی های رقصان را می نوشم و دوباره به میان صف عزاداران بازمی گردم .

   عقب افتاده ام ، چرخ جلویی سیم را می کشد و چرخ عقبی چشم غره می رود که چرا به دنبال لیوانی شربت ، چرخ را رها کرده ام .

   پرچم رفته رفته نزدیک تر می شود . از دور پیرمرد پیشانی بلندی که پرچم را به اهتزاز درآورده قابل تشخیص است .   

   نمی دانم چرا دسته عزاداری مسجدمان مثل همه تکیه ها و دسته ها ، علامت و علامت کش ندارد . فقط چند پرچم رنگی جلوی دسته و دو تا کتل که حد فاصل زنجیر زنان و سینه زنان را پر می کند ، همین !

   ولی تک پرچم سبز بلند با نقش « یا ابوالفضل العباس (ع) » و پرچمدارش جای همه ی نداشته های مان را گرفته است . پرچم و پرچم دار هر دو دل نوازند و چشم گیر . همانند نگینی بر انگشتری .

    نوای وای حسین کشته شد ، وای حسین کشته شد ، به گوش می رسد و صدای طبل و سنجهای سه ضرب گوش ها را پر کرده است . علمدار دسته ، گویی در میان معرکه نبرد ، شمشیر به دست گرفته ، پرچم را می چرخاند و رجز می خواند ، صدایش را کسی نمی شنود ولی رجز می خواند . قطرات اشک از پشت عینک بزرگ کائوچویی اش جاری است . عرق از سر و پیشانی اش می چکد و به سیل اشکش گره می خورد .

    خورشید در میانه آسمان است . علمدار پا برهنه ی دسته ، با پیشانی بند سرخ یا حسین (علیه السلام) موذن می شود وحی علی الصلاه را بانگ می زند ، ظهر عاشوراست .


پرده دوم (بیست سال بعد)

   به مجتبی می گویم تو پرچم سبز را بردار و من پرچم سرخ را ، به عشق قمر بنی هاشم (علیه السلام) و حضرت سیدالشهدا (علیه السلام) . یادت باشد همیشه  چند گام عقب تر از پرچم سرخ باشی . در کنار پرچم سرخ ، سر و گردنی کوتاه تر بنمایان ،   چوب پرچم را در دستانم می فشارم و به میان عزاداران می روم ، می خواهم به همان قشنگی که در خاطرم حک شده پرچم را برقصانم . پرچم را روی سر عزاداران می کشم ، به یقین که دست نوازش ارباب بر سر عزادارانش است . همین است که ابا عبد الله است .

 سر بند سرخ یا حسین (علیه السلام) به پیشانی ام می بندم و کفش از پا در می آورم . زیر لب یا حسین (علیه السلام) می گویم و یا اباالفضل (علیه السلام) .

   می خواهم که همانند او شوم ، همان پیرمرد پیشانی بلند با عینک بزرگ کائوچویی که اشک از پشت عینک اش سرازیر بود .  

   گاه می دوم و گاه می ایستم ، گاه می چرخم و گاه می گردم ، در میان معرکه هر آنچه می توانم چرخ می زنم و شمشیر می چرخانم .

   باز خورشید در میانه آسمان است و دوباره نوای وای حسین کشته شد ، وای حسین کشته شد ، بلند است . صدای طبل و سنجهای سه ضرب گوش ها را پر کرده است .

    نمی دانم آیا طفلی چشم در گردش پرچم دارد یا نه ؟ نمی دانم آیا اشکی به رقص پرچم سرازیر می شود یا نه ؟ نمی دانم آیا این اندک ، ماندگار خواهد شد ؟ 

پرده سوم

    هفته گذشته پیرمرد پیشانی بلند مسجدمان پس از سالیان سال به مسجد آمده بود ، حاج آقای عسگری را می گویم ، صدای اذان اش را دوباره در مسجد به یادگار گذارد . سلامی دادم و از علمداری اش گفتم ، او مرا نمی شناخت ولی من به خوبی او را به یاد دارم . او هر سال ظهر عاشورا با من است ، در میان معرکه عزاداران ، در میان ذکر وای حسین کشته شد ، وای حسین کشته شد .

    جز خیر و خوبی برای کسی نخواست ، جز امید به کسی هدیه ای نداد ، لبخند ملیحی بر صورتش دوام داشت . از خاطره ها گفت ، از آسید علی آقا ، از شهدای محل ، ساخت بنای مسجد و آجرهای ایمانی مردم و . . . 

  در حلقه دوستان ، تنها یک درخواست داشت : گفته ام که هر هنگام که رفتنی شدم به بچه های مسجد صاحب الزمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) خبر دهند . رفقا ، حتما در مسجد برایم نماز شب اول قبر بخوانید . فراموش نشود !! 

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

* عکس اول حاج آقا عسکری به همراه مرحوم سید علی آقا نحفی را نشان می دهد . دو بزرگوار در کنار تمثال شهید محمد علی عسکری از اولین شهدای مسجد نشسته اند . 

این چهره حاج آقا عسکری به سن من قد نمی دهد ، ولی تنها عکسی بود که از آن ایام پیدا کردم .  


  • چلچله مهاجر

نه آنکه چیزی برای گفتن نداشته باشم ، نه !!
  آدمیزادی که جان دارد و زنده است ، زندگی می کند ، عقل دارد ، احساس دارد ، فکر دارد ، دغدغه دارد و . . . مگر می شود چیزی برای گفتن نداشته باشد ؟ این نشخوار آدمیزاد ، همیشه وجود دارد .  
قسمتی فقط برای خدایم هست ، شکرها ، شکرها و شکرها .
خواستم شکوه ها را بیاورم ولی . . . در مقابل انتهای لطف و رحمانیت خدای بی منتها ، چه چیز برایم می ماند ؟ جز شکر .

البته همیشه پر حرفی ام در محضر الهی توجیه است . توجیه !
    قسمت زیادی از حرفهایم برای خدا توجیه است ، توجیه خود بینی ام ، توجیه تکبرم ، توجیه کم کاری ام ، توجیه تنبلی ام ، توجیه حب دنیایم و توجیه حب دنیایم و توجیه حب دنیایم .   
قسمتی را فقط و فقط به اربابم می گویم ، گلایه ها ، شکوه ها ، بغض ها و کم آوردن ها .
هر کجا کارد به استخوانم می رسد ، چشمم از سو می افتد ، زانوانم یارای مقاومت ندارند ، تمام قوایم کم می آورد ، جان کلام را بگویم ، فکر می کنم کم اورده ام . . .  تصور گوشه ای از کربلا ، جان دوباره در رگهایم می دمد . زانوانم قدرت می گیرد ، چشمانم نور می گیرد و . . . اربابم برای من به خون خود غلطیده اند . . .  به گفتن نمی رسد ، حل می شود . . . جان می گیرم ، می ایستم !  
قسمتی را برای خودم نگه داشته ام ، حرفهایی که تنها و تنها برای خودِ خودم هست ، شاید بیشترش رنگ مواخذه داشته باشد ، برخی اش نهیب به خود است و برخی کلنجار رفتن ها بر سر دوراهی ها و جدال همیشگی تاریخ ، کارزار مداوم حق و باطل در خود وجودی ام . . . .
قسمتی را برای همراه اول زندگیم کنار گذاشته ام ، تنها کسی که در سنگلاخ زندگی این دنیایم تمام عمر و هستی اش را با من به شراکت گذارده ، همراه اولم ، همسرم . . .
قسمتی برای یارانم می ماند ، کسانی که در سنگرهای جهادی مختلف زندگی ام ، همرزم و هم جبهه ام بوده اند ، حرفهایی از جنس یاری ، از جنس همکاری و اتحاد برای . . .  در میدان بودن ، در میدان ماندن و مبارزه . ایستادن . . . حرفهایی به رنگ ایثار و فداکاری ، به عطر خوش اخلاص .
سهم چلچله از حرفهایم تنها و تنها یک پنجم هست . یک پنجمی که بوی غیبت و تهمت و گناه ندهد ، یک پنجمی که قابل نشر باشد ، یک پنجمی که ارزش مکتوبه کردن را داشته باشند ، یک پنجمی که به خواندن اش بیارزد و یک پنجمی که . . .
دلم برایت می سوزد چلچله . . .     


  از دوره ای که جزو بازیگوشهای مسجد بودم و یواشکی انتهای بن بست کوچه اول 1 سینه می زدم ، چشمم به دست میوندار هیئت بود . داود عابدینی و چند تا دیگه از بزرگترها که اسمشون رو بلد نیستم ، وسط کوچه می ایستادند . آقا داود چفیه مشکی به کمر می بست ، انگار وسط میدان کارزار شمشیر می زند . شور و حرارتش تا انتهای مسجد می رسید .

     از اون دوره یاد گرفتم و تا حالا سعی ام بر این بوده که خودم رو با دست میوندار هماهنگ کنم . تک نزنم و سرخود ذکر عوض نکنم . شش دانگ حواسم به میوندارم باشه و با شور اون شور بگیرم .

   به امر غبار دات بلاگ دات آی آر ، چند خطی از سفره محرم امسال می نویسم .

    بسم الله

   قال رسول الله (صلی الله علیه و آله) : ان للحسین علیه السلام فی بواطن المومنین محبه مکنونه .

 روزی سفره امسال محرممان حدیثی از کلام پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم ) بود ، بد جور دنبال فایلهای صوتی سخنرانی ها هستم . باید از سه خوان محمد و اصغر و شیخ بگذرم تا بتوانم بحثها را یکبار دیگر گوش کنم .

   به سنت هر ساله ام ، امسال هم از هر گوشه مجلس ناخنکی زدم . سینه زدم ، ریموت کنترل بودم ، انتهای مسجد نقش لولو خورخوره رو ایفا کردم ، چایی دادم ، غذا پخش کردم و . . . (بسوزه پدر ریا !!)  سالهای گذشته آشپزخانه هم می رفتم و دستی توی دیگ داشتم ، که امسال جرأت نکردم سمتش برم .

  امسال هم مثل پارسال قلکهای گلی پخش کردند البته نه به شکل و قیافه سال گذشته ! روی قلکهای پارسال هیئت با خط زیبا و کلی دل ! اشعار زیبای محرمی نوشته شده بود و قلکهای امسال با خطی در حد ابتدایی اسم هیئت نگارش شده بود . بچه ها هم دست گرفته بودند و دو تا قلک رو کنار هم می گذاشتند و پیشرفت همه جانبه رو به رخ می کشیدند .

  توی شب لولو خورخوره بودنم که به گوشه و کنار مسجد رفت و آمد داشتم به شدت گوشی های خلق الله به چشمم اومد . طرف از درب ورودی که داخل می شد اندازه یک پیش دستی گوشی ! از جیب اش در می آورد و اول از همه جلوی پایش نورافشانی  می کرد  . . . کل مجلس و حواس جماعتی رو پرت می کرد تا گوشه ای که کسی متوجه اش نشه ، بشینه . تازه شروع می کرد بازی کردن و . . . امان از دقایقی که به مراحل حساس بازی برسه و با تمام بدنش بخواد غوله رو گیم آور کنه . . . خوب بنده خدا توی خونه ات می شستی راحت تر نبودی ؟ !  خدا از شما هم قبول کنه . . .

   در طول دهه اول محرم ، مسجد از زمان نماز مغرب و عشا که ساعت 5 باشه تا ساعت 11 شب ، چند بار پر و خالی می شد . بسته کاملی از عزاداری به سبک جوان پسند و سنتی ارائه شد . چهره هایی بین جمعیت می دیدم که شاید تا الان ندیده بودم . اگر خوب دقت کنیم تازه متوجه می شویم که چقدر ظرفیت خالی در مسجد داریم . حالا کجاست توانی که این همه جوان را جذب کنه !   

   به لطف حضرت ارباب صله رحمی هم از رفقای قدیمی کردیم . خیلی از دوستانی که از محل رفته اند یا کمتر فرصت می کردند هیئت بیایند در شبهای محرم به عشق ارباب می آمدند و دیدار تازه می کردیم . بعضا بچه بغل یا با کالسکه و . . . خدا محبان حضرتش را بیشتر کنه .   

  حواسمان نبود ولی به برکت حضرت سیدالشهدا (علیه السلام) در طول دهه باران هم آمد . قطره هایی از نعمت الهی که هر کدامشان علی اصغری را در صحرای تفتیده کربلا سیراب می کرد . خدا نزول برکات را از شیعیان امیرالمومنین دریغ نفرمایند .   

   در مجلس داری مان خیلی گرفتار ظواهر شده ایم این ظاهر بینی در مواقعی به سطحی نگری هم دچارمان کرده است . شرح و بسطش باشد شاید بعدترها حالی بود و بیشتر قلم فرسایی کردم .

  امسال به سنت قلکهایمان و پیشرفت همه جانبه مان ، عکس یادگاری هم نیانداختیم . البته بگذریم از اینکه عکاسمان دوشب متوالی اعلام آمادگی کرد ولی . . . خدا هم از عکاس قبول کنه و هم از . . .

   سفره آل الله همیشه پر برکت و از بهترین رزق و روزی سرشار ، هر کس به اندازه ظرفش و ظرفیت اش می برد . خدا از همه قبول کند . 

-----------------------------------------------------

1) بن بست کوچه اول : عنوانی برای بقچه هایی از کوله بار چلچله است که در وبلاگ چلچله انتشار یافته است . ادامه دارد . . . ولی شاید وقتی دیگر . . .  

 

 نمازم که تموم شد بدون معطلی از مسجد بالای سر حضرت رضا علیه السلام بیرون زدم ، یاد گرفته بودم که اینجا مکان شریفی است و بی شوق ، نباید فضا را اشغال کنی . حاجتمندان زیاد و . . .

هیچ گاه بنایم به سیاه نمایی نیست . اصولا اعتقادی به پر رنگ کردن و پرو بال دادن به کاستیها نداشته و ندارم ، اگر که خرده وظیفه ای به گردن داریم (که داریم ! ) و موظف به انجام (و حتما موظف به انجام !) ، پس باید وسط میدان بود و یاعلی گفت !


   قریب یک ماه است پری به این چلچله ی دست و پا شکسته ام نداده ام ! از چند روز مانده به نیمه شعبان و جشن خیابانی !! تا الان که در شب و روز مبارک رمضان ام . در این چند روز و شب گذشته هم از عمرم ،  گرفتار امتحانات بودم .


باسمه العزیز
سید عزیز سلام !
     مطمئن نیستم مرقومه ام را می خوانید ،  ببینید یا . . . ولی برای دلم می نویسم ، و برای آنکه بماند برای آیندگان !

ایام خوش آن بود که با دوست گذر شد .

    درسته به نسبت خیلی از آدمهایی که فی الحال مشغول گذران عمر هستم سن و سالی ندارم . ولی بعضی وقتها احساس پیری می کنم ، نه به خاطر سحرهایی که شب کرده ام یا شبهایی که سحر کرده ام ، بلکه به خاطر آدمهایی که دیده ام .

     چه بسیار کسانی که در بینمان بودند و دیگر نیستند ، از آن طرف هم کسانی که نبودند و حالا هستند . رفقایی که در 24 ساعت روز اگر همدیگر را نمی دیدیم ، انگار چیزی گم کرده بودیم و الان شاید 24 ماه هم از همدیگر خبر نداشته باشیم به جایی بر نمی خورد و هیچ حس گمشدگی در وجودمان فوران نمی کند .

خیلی باید دقت کنی تا موی سیاهی روی سرش پیدا کنی . نحیف و لاغر روی تخت بیمارستان دراز کشیده و به جماعت پیرامونش نگاه می کند .

من و چند تایی از رفقا کنار تختش ایستاده ایم که کسی بلند سلام می کند . با روپوش سفید و پوشه ای به دست داخل می آید . اسم و رسم اش را صدا می کند .

-    

 شاید تا آن موقع ، تنها نامی از ایشان شنیده بودم ، میان کاستهای نوارخانه ی مسجد ، تعداد زیادی از سخنرانی های ایشان پیدا می شد ، زمانی که حاج روح اللهِ صاحب تکیه ! مسئول نوارخانه شده بود . بنده خدا نظمی به نوارها داد و خاکی از کاستها گرفت . قاب نواری برای کاستهای سخنرانی ایشان تهیه کرد . نمونه ای از قاب نواری های مذکور را در آرشیوم داشتم . آنوقتها فکر می کردم که صاحب روضه های آتشین داخل کاستها همان صاحب کتاب سیاحت غرب است .

 

     نور خورشید چشمانم را اذیت می کرد ، سایه بان ماشین رو جلوی چشمهام کشیدم و به محمد گفتم : محمد جون، کنار همین مسجد پیاده می شوم . تو هم برو و به کارِت برس ، بعد از مغرب همین جا جلوی مسجد منتظرتم .

   لندکروز خاکمال شده رفت و من را با خرابه های شهری خالی از سکنه تنها گذاشت . در بین راه چند تایی از بچه های حزب الله را دیدم که مشغول سنگر بندی خانه ای یا بهتر بگویم ویرانه ای بودند . می گفتند تا الان چند تا از بچه ها را تک تیر اندازها زده اند .برای جلوگیری از کمین کردن تک تیر اندازها بهترین راه حل سنگربندی است .

دنگ و دنگ موبایل شروعی دوباره را فریاد می زد ، راستی چقدر باکلاس است که روزمان کاملا تکنولوژیک و با تلفن همراه آغاز می شود ، روزهای پربرکت پدرانمان با اذان مسجد محل ، یا در اسفل درجه ، قوقولی قوقول موجود زنده ی نان حلال خور حیاط خانه طلوع می کرد .

   وضو ، نماز، لباس ، ترافیک ، سرکار و . . . ترافیک ، خانه ! چند کلام تکراری روزانه ام هستند ، در روزهای آخر سال می توانیم چندین و چند ترافیک دیگر نیز به شلوغی و درهم و برهم بودن همه چیز اضافه کنیم .

     سال 86 که خدا به چهارچرخه تجهیزمون کرد ، شوفر بلامنازع بساط شدم ، بیدار شدن صبح کله سحر خودش برای ما جهاد اکبر بود !!! به زور انواع و اقسام زنگهای ساعت و موبایل که چشم به دنیا باز می کردم ، آتیش می کردم و می گازیدم به سمت منزل شیخنا ، شیخ بعضی اوقات هم منزل پدرشون بودند که کمی دورتر بود .

     اوایل که حالی بود مجلس جمعه صبحها ساعت 6 شروع می شد تو تابستان و زمستان . همه جمعه باید یکی از ما چند نفر ، ساعت 5 از خانه می زد بیرون تا  6 و نیم با شیخ برگرده به سمت مهرآباد ، اوایل با آژانس می رفتیم سراغ شیخ و دوتایی به اتفاق بر می گشتیم .

    کم کمک که خرج و مخارج رفت بالا به خلاقیتمان اعتماد کردیم و چند دفعه ای تا منزل شیخنا با موتورسیکلت رفتیم و افسار مرکبمون رو بستیم به میله درب خانه و سراغ آژانسهای سحرخیز رو گرفتیم ، محله قدیم شیخ (منزل پدرشان) پیدا کردن ماشین خیلی سختتر بود ولی منزل خودشان راننده های سحرخیز راحت تر پیدا می شد .

    داستان آژانس گرفتن هم برای خودش حکایت شیرینی داشت ، خدا گرفتارتون نکنه ، نمی دونم تا به حالا ساعت 5 صبح دنبال ماشین برای رفتن به جایی بوده اید یا نه ؟ بعضی اوقات که از زنگ تلفن جواب نمی گرفتی ، می بایست به شخصه پشت کرکره آژانس می رفتی و دخیل می بستی ، آقایان شوفر رو از خواب ناز بیدار می کردی تا زحمت بکشند و تشریفشون رو بیارند تا مسیری رو در قبال دریافت وجهی ، طی کنیم .

     صبحهای زمستان ، انگار بیدار کردن شوفرها مثل شکستن شاخ غول هفت سر بود ، با هر زوری بود بیدارشون می کردی و سوار ماشین می شدند ولی هنوز قسمت بعدی خوابشان مانده بود ، باید پشت رل می دیدند!!

                                  (یک شوفر تمام عیار)

     سال  82  مجلس جمعه صبحها پا گرفت . صبح کله سحر با ورود شیخ رضا ، حدیث کساء خوانده می شد ، ایشان منبر می رفتند و روضه و دعا و بساط صبحانه به زینت نان و پنیر آراسته می شد .  به یقین این حرفم برای من و شاید برای برخی از رفقایم تبعات داشته باشد ، اما امیدوارم اونهایی که این مطالب رو نباید بخوانند ، نخوانند . با شما هم که خواننده من هستید تعارف ندارم ، بین خودمون باشه ! به کسی نگید !

   سالهای حدود دهه هفتاد بود ، اخوی در فضای قرآنی غوطه ور بود و من هر از گاهی نمی می چشیدم و آخر این شد که حالا هستم !! یعنی الان هیچم . یعنی از اول هم خیس هم نشدم !!

   جمعه های کودکی منزل پدری به معنای واقعی کلمه عید بود ، صبحها تا 9 خواب ، نظافت خانه و حمام رفتن بچه های قد و نیم قد به نوبت ، بساط مفصل ناهار ظهر جمعه که ضیافت هفتگی منزل ما بود .

  

  در لزوم امر به معروف و نهی از منکر بسیار سخن گفته شده است و قلمها و زبانها ی بسیاری ، از فقط گفتن و فقط نوشتن به روغن سوزی افتاده اند .


    امروز صبح که چندین کیلو کاغذ وارداتی بیت المال با ارز 3000 تومانی را آوردند . مثل همه صبح ، لیوانم را برداشتم و از چای دارچینی دست پخت پیرمرد باصفای آبدارخانه ، بعد از کلی خوش و بش پر کردم ، تا شاید خواب از کله ام بپرد .

    روزنامه ایران را برداشتم و به صفحه اول آن چشم دوختم و هورتی نثار چای دارچینی ام کردم . عجب دستپختی دارد این حاجی قربانی ما !!

    به به ! مثل اینکه بغیر از حاجی قربانی آبدارخانه ، دست طلاهای دیگری هم تو این مملکت نون می خورند ، تیتر یک روزنامه ایران ، روزنامه رسمی دولت جمهوری اسلامی ایران توجهم را جلب کرد ، «جشن انقلاب امید » خیلی جالب بود ، به همین راحتی از اسلامِ انقلاب فاکتور گرفته بودند . آنهم روز 21 بهمن ماه ، یکروز مانده به پیروزی انقلاب اسلامی ایران ، آخرین روز کاری قبل از تعطیلی 22 بهمن !!

   با سلام خدمت تمامی عزیزانی که اندک وقتی را به سیاهه های حقیر اختصاص می دهند و یا به صورت جدی مطالب را دنبال می فرمایند .

   بسیاری از دوستان و خوانندگان به طرق مختلف ، حضوری ، کامنت عیان ، پیام پنهان و . . . حقیر را مورد عنایت قرار می دهند که جا دارد از اظهار لطف ایشان خاضعانه تشکر نمایم  . 

      نکاتی به ذهنم رسید که شایسته است تا با شما خوبان درمیان بگذارم ، نوشتن خاطراتم به چندین و چند دلیل اتفاق افتاد.

 در مخزن خاطراتمان بسیاری از جمله های مشترک وجود دارد که هر کداممان به فرآخور ظرفیتهای وجودی خویش و از منظر خود به آن نگریسته ایم و من نیز هم .

   

 فکر می کنم در میان گذاشتن نظرات متعدد ، به وسعت دید فرد کمک می کند و در عین حال رشته های دوستیمان را محکم ترگذشته می کند . همراه شدن ، همسو شدن و . . .  

       اون سالها تازه کلاس مداحی حاج منصور (معروف به کلاس مداحی حسین جان ) راه افتاده بود و جمعه صبحها به همراه یکی ، دو تا از بچه ها می رفتیم مسجد ارک . صنف لباس فروشها و . . . و از کلاسها استفاده می کردیم ، زیاد تو فضای مداحی نبودم ، آموختن فن خوانندگی و بهره های معرفتی کلاسها من رو علاقمند به شرکت در کلاسها می کرد .

هیئت محبان فاطمه الزهرا مهرابادجنوبی

         ابراهیم ما رو تو هیئت پاگیر کرد و خودش رفت ، تو مرامش نبود تنها بذارتمون ، ولی دست زمونه اینطوری براش نوشت و برامون خواست .

                                       

    پس از خاتمه جنگ ، چندتایی از بچه های جنگ دیده تهرونی دور هم جمع شدند و رفتند برای جهاد ، ولی نه از نوع تیر و ترکش و . . از نوع سازندگی ، باهم مبلغی از داشته هایشان را روی هم گذاشتند و شد سرمایه اولیه شرکت تعاونی کشت و صنعت 500 ولیعصر(عج) .

سلام ! 

تعجب نکنید ، اشتباه نشده ، این پیراهن مشکی محرمم است . حالا چرا قاطی حکایت بن بست نشینان شده ؟ تا انتها بخوانید متوجه می شوید . 

   سالهای 76 و 77 برای طیف بچه های ما سالهای طلایی بود . بیشتر اوقاتمون سرمون تو بحث و کتاب و این جور چیزها بود . روزی بر ما نمی گذشت مگر آنکه کتابی ، مجلسی و بحثی نداشته باشیم ، مربی های اون دوره آقا مجید . ا و آقا محسن . ر بودند و آقای باقرزاده که از هم دانشگاهیهای آقا محسن بود خیلی هوای ما رو داشت . عزیزانی که بی شک تاثیرات شگفتی در پی ریزی بنیانهای فکری من و خیلی از رفقای من داشتند . بگذریم که الان کمتر توفیق دیدارشون نصیبمون می شه ، ولی ما هنوز هم به چشم آقا مربی بهشون نگاه می کنیم . خدا حفظشون کنه .

     زیارت عاشورای جمعه صبح های پایگاه سبقه طولانی داره ، قبل از ما این برنامه اجرا می شده و تا حالا که سال 92 باشه به گمانم ، ادامه داره ، ریز برنامه به این صورته که کسی عاشورایی می خواند و نمکی روضه ای ، چند تا تذکر اخلاقی هم چاشنی دل شکسته مستمع می شد و سفره های نان و پنیر و چای شیرین آماده پذیرایی بود ، مزه زیارت عاشوراهای جمعه صبحها هنوز که هنوزه زیر دندونهام هست (خیلی بد تابلو شد ، یکی نیست بگه آخه زیارت عاشورا مگه مزه داره ؟ یعنی واسه صبحونه میرفتی؟ )

بسم الله الرحمن الرحیم   

سلام دوستان چلچله ! 

    چلچله همیشه از داشتن شما همراهان گرامی به خود می بالد . اکنون پس از چندین ماه از پر گرفتن در فضای مجاز ، فرصت نگاه شما گرامیان را مغتنم شمرده و به خود اجازه داده ام تا چند خطی از خود بنگارم.



  چلچله دلش بدجوری گرفته ، چلچله پرِ پروازش شکسته است والا الان اینجا نبود ، رفته بود ، کجا ؟

نمی دونم چرا هرچی می خواهم بنویسم یه خط و ربطی به مادرمون حضرت زهرا سلام الله علیها داره !

. . . سربند سرخ یازهرا سلام الله علیها

. . . حضور (حسین نعمتی)

و حالا . . .

********************************

فاخلع نعلیک , انک بالواد المقدس طوی

                                     

کفشهایت را ازپاهایت درآور ، اینجا عرصه مقدسی است ، هر کسی را توان گام نهادن در این مسیر نیست ، مظاهر دنیا را در هم بپیچ و اول سفر ، به پای سرمشق خوبیها بیفت .


می بایست زحمت کشید .
   بعضی اوقات که شب و نصفه شب بیخوابی به سرم می زنه و از فکر کارهای نکرده ام مغزم سوت می کشه ، عزمم رو جزم می کنم که محکم پا روی خودم بگذارم که شاید از بابت شهید کردن غرور و تکبرم خدا برکتی به وقت و عمرم عطا کنه .
    بیچاره شیطون ملعون از همین تکبر و غرور بود که رانده شد و من می خوام با شهید کردن غرورم شاید پدر شهید بشم و بدون حساب و کتاب بیفتم تو بهشت محبت و نظاره باریتعالی .

(تا حالا دو تا مرد با هم تو یک کارد دیده بودید؟)

(حاج ابراهیم همت خوشا به همتت)

    جوونیهام وقتی که حال و حوصله ای داشتم و ابوالمشاغل نبودم ، یه وقتهایی چیزهایی می نوشتم . اونوقتها داستانک « سیب » رو نوشتم که قرار بود استاد کلاس داستان ام ، تو مجله کلک ادبیات چاپش کنه . نمی دونم چاپ شد یا نه .

   اما تو نوشته های قدیمیم پیداش کردم و دوست دارم خونده بشه و با نظراتتون مثل همیشه لطفتون رو شامل حالم کنید . 

    زیر نوشته ام تاریخ خرداد 84 نقش بسته .

  


. . . من آمده ام تا بروم . . . ماندنی نیستم ، پس برای چه بساط ماندن مهیا کنم .

محمد حسین عزیز ؛ ازت ممنونم

   کاظم رامندی ، ابراهیم یادگاری ، حسین نعمتی و ابوالفضل اخوان از دوستهای نزدیکم بودن که رفتند . خبرشون که می رسید بُهت ام می زد و ترکی به بغض ام . یادمه خبر فوت حسین نعمتی رو محمد حسین هق هق کنان بهم داد . دلم می سوخت که رفتند و جاشون خالی شده و دیگه نیستند که با هم صفا کنیم . . . . اما چون از بچگی به مرگ زیاد فکر می کردم و ازش زیاد شنیده بودم یه جورایی باهاش کنار اومده بودم . انگار خیلی ازش ترس ندارم و به عنوان یه حقیقت همیشه همراه (همراه اول) زندگیش میکنم . البته اینا ناشی از معرفت نیست بلکه نوعی تفاهم و شاید هم درک واقعیته . می گفتم اگه آدم سعی کنه با عنایت اهل بیت علیهم السلام خوب زندگی کنه و کم و بیش به وظایفش عمل کنه ، بقیه اش هم به مدد حضرات سپری میشه .

   رفتن محمد حسین تلنگری بود به جهل مرکب ما . واقعاً بَده که آدم فکر کنه یه چیزی رو می دونه اما بیچاره خبر نداره که نمیدونه .

   وقتی خبر شهادتت رو شب شهادت امام زین العابدین (علیه السلام) شنیدم ؛ گفتم : خدا رحمتت کنه بالاخره به مرادت رسیدی . رفتم یه قرآن برداشتم برای استخاره خرید یه ماشین خیلی عادی و علی الظاهر طبیعی وسط هیات یادم افتاد آخرین باری که با محمد حسین عزیز صحبت کردم فاطمیه بود . بعد از کلی ابراز لطف و محبت گفت : حاجی دعا کن شهید بشم . عجب! به خودم گفتم نگاه کن اونقدر سماجت کرد تا بالاخره اذن شهادتش رو تو یه سرزمین دیگه از حضرت زینب (سلام الله علیها) گرفت شاید مثل مصطفی چمرانها که دنبال شهادت دویدند

   محمد حسین مثل بقیه دوستهای از دست رفته ام نبود ، یه فرق بزرگی داشت : اونا اجل به سراغشون اومده بود و محمد حسین به سراغ اون . چقدر فرق داره تعریف این مرگ! نه تنها واقعیت مرگ رو قبول داری بلکه دستهات رو باز میکنی تا به آغوشش بگیری اونهم با نیت و هدف عالی . نگاه به خودم که کردم دیدم بر خلاف تصورم اونقدر جون دوست و دنیا دوست هستم که اگر یه وعده غذام دیر بشه عنان از کفم میره اما اون با اینکه خسته و کوفته از عملیات میاد ، استراحت کرده و نکرده ، غذا خورده و نخورده بازم میره عملیات.

    آره رفقا ، اونجوری که من فکر می کردم ما با مرگ تصادف می کنیم ، اما شهید اون رو پیدا میکنه و به آغوش میکشه . من با مرگ کنار اومدم و ناچاراً قبولش کردم اما عاشق اش نشدم . نعمت حیات برای من بی ارزشه که سعی می کردم بهش بی توجهی کنم یا علی الظاهر قبولش کنم اما برای شهید فرصتی است برای عودت نعمت به احسن وجه به حضرت رحمن رحیم . و به همین خاطر خداوند متعال شهدا را زنده می خواند که با هبه جان خویش جانی ابدی یافته و اثری جاودانه می یابند.

   من از دارائی ام استفاده میکنم تا زندگی راحت تری را برای خانواده ام فراهم کنم و تو از خانواده ات گذشتی تا مدافع حرم معرفت وعشقت به حسین (علیه السلام) باشی . پس تو زنده ای که مرگ را به هیچ انگاشتی و سدی در مقابل آمالت نپنداشتی .

 هر چند جای دوستان از دست رفته ام را خالی می بینم اما تو را بیش از همیشه در کنارم حس می کنم و غبطه می خورم به حال پدر ، مادر ، خواهر ، همسر و فرزندت که اینچنین مراقب و حاضری دارند.

   و  در آخر اینکه تا دیروز علی الظاهر تو مدیون ما بودی و از امروز ما مدیون تو .

(مطلب بالا از دوست گرامیم قاسم عزیزه ، کسی که راهنمای خوبی برای نوجوانی و جوانی محمد حسین بود )


   عوارض بمبهای شیمیایی و ترکشهای دفاع هشت ساله سخت ، در گوشه ای و دست پیوند داده شده ، مهره های ضربه دیده که شریان اصلی اعصاب را به سختی می فشرد همه و همه جمع در تن رنجور و خسته ای است به نام جلال .

    در کوچه منتهی به مسجد فاطمة الزهرا سلام الله علیها قدم می زد ، بهتر بگویم زمین زیر گامهایش می چرخید . . . چسبیده به دیوار کوچه راه می رفت تا نکند مزاحمتی برای احدی ایجاد شود . 


باسمه العزیز

برای کاظم . . .

    این همه دوست و رفیق داریم کدومشون تا حالا ما رو یه قدم بالا برده ، یا اینکه دستمونو گرفته و یه هولی به اوضاعمون داده و چند قدمی ما رو راه برده ؟ 


میوندار هیئت میثاق رزمندگان مهرآباد جنوبی بود .

 یعنی اول اولش محب اهل بیت (ع)بود . بعد رزمنده شد ، بعدش هم جانباز شیمیایی ، بعد سنگرش عوض شد ، بسیجی شد ، سینه زن ارباب شد ، بعد میوندار هیئت شد آخرش بود که فهمید شهید شده ! 

دوستاش هنوزم که هنوزه از اخلاق خوبش حرف می زنند . از صفای باطنش می گن و اینکه تو روضه حضرت ارباب همیشه سنگ تموم میگذاشت .

آخرش هم هرچی از مظاهر دنیا با خودش داشت ازش گرفتن تا سبک بال پرواز کنه ، از چهره و محاسن مشکی تا موی سر و . . . 


باسمه العزیز


  شب های جمعه شب زیارتی حضرت سیدالشهدا (علیه السلام) است و ما که پای رفتنمون در گرو اندازه قدمهامونه و زمین زیر پامون نمی چرخه همین جوری لنگ لنگون میریم هیئت .

    میریم پای روضه سیدالشهدا (علیه السلام) . البته درسته قلب محبین حضرت حرمشونه . ولی ما که از قلب خلاصیم ، میریم جایی که حداقل ۴ تا محب واقعی نفس میزنند و اینجوری میریم زیارت سیدالشهدا (علیه السلام) 

بین الحرمین ما میون دوتا سینه زن حضرته .

    وقتی همیشه دیر میرسم هیئت با عذر خواهی خودمو جا می کنم میون بین الحرمین دوتا محب تا اسم منم بره تو لیست گلدونه های مادر .

وعده ما بین الحرمین حضرت حسین (علیه السلام)

یاعلی

لطفا روی عکس های زیر کلیک کنید

هیئت محبان فاطمه الزهرا سلام الله علیها (سال 1390)


هیئت محبان فاطمه الزهرا سلام الله علیها (سال 1391)



   

باسمه العزیز

     تولد ، تنها پای گذاردن در این دنیا دون نیست بلکه غوطه خوردن در فضایی ناشناخته با تجربیات جدید و بل امتحانات و آزمایشات جدید است . پس اگر در اصول و مبناها به ایمان رسیده و استوار باشیم همیشه در راستای کلمه متعالی حق گام خواهیم نهاد و این ابتلائات و این تولد ها استمرار بسط روحمان و بزرگ شدنمان و همچنین اضافه شدن نمره قبولی است در کارنامه مان .

   وبلاگ چلچله تولدی دیگر است از من .

   یعنی عرصه آزمایش و ابتلاء جدید . تا چه ثمره ای داشته باشد و چه نمره ای در کارنامه ام ثبت کنم ؟